32

:: 32

صدایِ گوشیم بلند و بلندتر میشد...انقدر خسته بودم که حد نداشت...دستام رو کنارم تکون میدم تا گوشی رو پیدا کنم...صداش رو قطع میکنم و  یواش یواش چشمام رو باز میکنم...نور چشمام رو اذیت میکنه...دوباره چشمامو میبندم و خودم رو جمع میکنم...انگار که هنوز خستگی از تنم در نرفته...چشمام دوباره گرم میشه که صدایِ آیفون خونه رو میشنوم...بلند میشم میرم تویِ حال میبینم پسر خالمه...برمیدارم میگم بله؟!...میگه منم باز کن در رو...اصلا حواسم نیست که نمیتونه من رو از پشتِ آیفون ببینه...اخم میکنم و با لحن جدی میگم ببخشید کسی خونه نیست من نمیتونم در رو باز کنم...میگه یعنی من برم؟!...میگم شرمنده به خاله سلام برسون...برای خودم آهنگ میخونم زیرلب و مسواک رو بر میدارم و میرم توی حیاط که مسواک بزنم...مسواک میزنم و میام بالا که میبینم تلفن داره زنگ میخوره...میبینم خاله هست و گله میکنه و میگه شما مثلِ خواهر و برادرین...محمد میخواست بیاد میله پرده ی اتاق مامانت اینا رو درست کنه...میگم ببخشید خاله ولی خب تنها بودم سختم بود در رو باز کنم...با لحنِ دلخور میگه سلام برسون...منم میگم شرمنده خاله جان شمام سلام برسونید...تلفن که قطع میشه با خودم فکر میکنم یعنی واقعا کارم اشتباه بوده یا نه...میرم تو اتاق رخت خواب رو جمع میکنم و به مامان زنگ میزنم...میگم مامان جونم بعدِ این همه مدت نمیخوای بیای خونه؟!...بخدا دلم برات تنگ شده...میگه تا وقتی بابات از من عذرخواهی نکنه نمیام خونه...بابات فکر کرده چون خانوادم حمایتم نمیکنن هر بلایی میتونه سرم بیاره...نزدیک یک ساعت حرف میزنه و آخرش میگه بابات باید پشیمون باشه وگرنه من طلاق میگیرم چون خسته شدم...این بار حرفم حرفه...با هم خدافظی میکنیم...زنگ میزنم به بابا و سعی میکنم متقاعدش کنم که به مامان زنگ بزنه و از دلش دربیاره...میدونم که مامان فقط منتظره تا بابا ازش بخواد و بیاد خونه...بهتر از هر کسی مادرم رو میشناسم...خلاصه با کلی اصرار و خواهش و تمنای من بابا قبول میکنه...من هم کلی ذوق میکنم و بهش میگم بابا یه دنیا ازت ممنونم...بعد دست به کار میشم...خونه رو تمیز میکنم...حیاط رو جارو میکنم...به گلدون و باغچه آب میدم...از اونجایی که فقط مرغ شکم پر رو بلدم عالی درست کنم...تصمیم میگیرم مرغ شکم پر درست کنم...میرم در فریزر رو باز میکنم میبینم مرغ ها ریز شده هست...میرم توی اتاقم روسریِ طوسی سرم میکنم...چادر میزارم و میرم سرِ خیابونمون از سوپر مرغِ صدف مرغ میخرم...دارم برمیگردم مسیرم رو دور تر میکنم و از یه خیابون دیگه میرم...تویِ راه میرم یه دسته گل میخرم برایِ مامان که قراره از طرفِ بابا داده بشه...میام خونه...دستم انقدر باره که به زور در رو باز میکنم و میرم سریع لباس عوض میکنم...تصمیم میگیرم تویِ حیاط آشپزی کنم...رویِ تک شعله ی کنارِ اون گلدون بزرگه...آشپزی میکنم...با همه ی وجودم...با همه ی عشقم آشپزی میکنم...غذا که درست شد میرم دوش میگیرم و میام نماز میخونم...نماز شکر میخونم...با همه ی وجودم احساس شادی میکنم...با تک تک سلول هام...مامان و بابا میان...و من مثلِ پروانه دورشون میگردم...

 

+خدایا شکرت بابت این که همه چیز رو درست کردی...خدایا شکرت که امیدم رو ناامید نکردی...خدایا شکرت که دوباره خونمون پر از عشق شد...خدایا شکرت که همه دوباره دور هم ناهار خوردیم...خدایا شکرت که زندگیمون پر شده از شادی...خدایا ممنونم ازت...هر چقدر که میگذره بیشتر میفهمم که تویِ مشکلاتی که کاری از دستم برنمیاد فقط و فقط باید به خودت توکل کنم...خدایا شکرت...خدایا هیچ امیدی رو ناامید نکن...الهی آمین...

+شکوفه های بهارِ خونمون من رو مست میکنه...مدهوشم میکنه...من عاشق بهارم...بوی بهار بهم انرژی میده...مخصوصا امروز...این بهار رو باید عاشقانه لمس کرد :))

+این که این جا انقدر قشنگ شده رو مدیون یه دوستِ مهربون هستم :)) وقتی اینجا رو باز میکنم از سلیقه ی تو به وجد میام :)) ممنون دوستِ من بابت محبت هایِ بی منتت :)) نمیدونم چطوری تشکر کنم :)) ممنون :))

+تویِ این چند روز فهمیدم که چقدر بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم دوستون دارم :)) مامان و بابا دوستون دارم :))

+خدایا هر چقدر بگم شکرت باز هم کمه...خدایا شکرت :))

+تک تک ثانیه های امروز رو باید با عشق زندگی کنم :)) شکر :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)32
برچسب ها : میکنم ,خدایا ,میرم ,شکرت ,میگم ,خونه ,خدایا شکرت ,دوستون دارم ,آشپزی میکنم ,تصمیم میگیرم ,میگم شرمنده

31

:: 31

ساعت یک و نیم شب بود با صدای بارون بیدار شدم...بارون شدیدی میبارید...ایرانیتِ همسایمون صدا میداد...انگار که داشت میشکست...یاد حرف مادری افتادم که میگه تو بارون آرزو های آدم براورده میشه...سریع از جام بلد میشم...چادر گلیمُ سرم میکنم میرم تو حیاط...زیر بارون میمونم...آرزو میکنم...آرزو میکنم مامان برگرده...آرزو میکنم بین این همه آدم یکی حواسش به من باشه...آرزو میکنم مادری همیشه کنارم بمونه...آرزو میکنم...بارون شدید تر میشه...خیس میشم...رویاهام جون تازه ای میگیرن تویِ ذهنم...یادِ مرغ عشق ها میوفتم...میرم زود ورشون میدارم میارم میزارمشون رویِ سکو...میرم تو اتاق لباس عوض میکنم...لباسام رو آب میکشم...میرم دو رکعت نماز حاجت میخونم...بارون هنوزم میباره...وبلاگم رو باز میکنم و میبینم خبری نیست...میرم بلاگِ یه دوستی رو میخونم...مثلِ همیشه با دقت شروع میکنم به خوندن...میرسم به این جمله « روسری آبی تو، پرچم سفید صلح است،حتی اگر دنیا تا قیامت وام دار تو باشد »...لبخند رو لبم میشینه...چشمام برق میزنه از ذوق...از شادی...میگم بالاخره یکی از رویاهام به حقیقت پیوست...همیشه دوست داشتم یه دوست برام حتی شده به اندازه ی نیم خط بنویسه...صد بار میخونمش...میخونمش و میخونمش...نمیدونم کی خوابم میبره...صبح بیدار میشم...بارون هنوز هم با همه ی توانش میباره...چشمم به گلدون لب پنجرم میوفته...میگم صبح بخیر گل جانم...رختخوابم رو جمع میکنم...مسواکم رو بر میدارم و میرم تو حیاط...بارون شدید میباره...بویِ شکوفه های بهار و بویِ خاک خیس دیوونم میکنه...مستم میکنه...مسواکم رو میزنم و میرم از تویِ لونه ی مرغ ها تخم مرغ بر میدارم و صبحونه میخورم...چشمام برق میزنه...لبم میخنده...رویای شیرینم دستش رو به دست حقیقت میده...

 

+دوستِ من از تو ممنونم :)) ممنونم بابت لبخندی که روی لبم نشوندی :)) ممنونم بابت چشمام که از شادی برق میزنه :)) ممنونم بابت این همه مهربانیِ بی منت :))

+از دیشب تا همین الان بارون بی امان میباره :)) بهار و باران بی امان :)) 

+این بارون بهاری را با تک تک سلول هایم عشق میکنم :))

+خدایا شکرت :)) خدایا میسپارمش به تو :)) میدونم که خودت صلاحِ این خانواده ی کوچیکمون رو میدونی :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)31
برچسب ها : میکنم ,بارون ,میرم ,آرزو ,ممنونم ,میباره ,آرزو میکنم ,ممنونم بابت ,بارون شدید

30

:: 30

روسری آبی رنگم رو گذاشتم...چادرم رو سرم کردم...قرآن و مفاتیح و سجاده رو گذاشتم تویِ یک کیفِ سبز رنگ...البته نمیشه بهش گفت کیف...رفتم تویِ حیاط...کفشام رو پام کردم...کیف پاسبورتیمو گذاشتم رو شونم...در رو باز کردم...بوی بهار مستم کرد...تویِ این دو روز بویِ بهار رو فراموش کرده بودم...بچه غازم رو فراموش کرده بودم...مرغ عشقام رو فراموش کرده بودم...لاک پشتِ حوضِ آبیمون رو فراموش کرده بودم...ماهیِ عیدم رو فراموش کرده بودم...گل هامو فراموش کرده بودم...خیلی چیز ها رو فراموش کرده بودم...در رو بستم...رفتم از زیر درخت چند تا شکوفه بهار رو برداشتم...گذاشتمشون تویِ کیف سبز...دوباره در رو باز کردم و رفتم...تویِ راه داشتم فکر میکردم...به حرفای مامان...به حرفای بابا...به گله هاشون...به صدای داد و بیدادی که 4 صبح با دلهره بیدارم کرد...به این که چقدر حرمت ها بینشون شکست...به این که دستام یخ زده بود...یه شکوفه رو از تویِ کیف برمیدارم...میگم به قولِ مادری (مادربزرگم) زن و شوهر دعوا کنن و ابلهان باور کنن...میرسم به سرِ کوچه ی اصلی...از نونواییِ سر کوچه دو تا نون گرم میخرم...میرم خونه ی مادری...الهی دورش بگردم...میگه نون خریدی؟!...میگم بعله واسه عزیز جونم نون خریدم...میگه خدا عاقبت به خیرت کنه...میدونی که پا ندارم برم نون بخرم...چند وقته دلم نون گرم میخواد...میگم مادریِ من نون و پنیر و ریحون میخوره؟!...میگه آره با چایی شیرین...میگم شما قند داری ولی این بار ایرادی نداره...چند ساعت بعد مادری رو مجبورم تنها بزارم...میرم سمتِ مسجد نزدیک خونه...همون مسجد که هر دفعه میرم اونجا انگار آرامش حقیقی رو حس میکنم...اونجا نماز جماعت میخونم...نمازم که تموم شد میرم یه گوشه...قرآن میخونم...یادِ حرفای آخرش میوفتم...یاد این که میگفت طلاقم رو میگیرم...یاد این که رفت...پشت سرش بابا رفت...یاد این که تو این روزا کاش خواهری سمنان نبود...میزنم زیر گریه...گریه میکنم...آروم تر که شدم قرآن و مفاتیح رو جمع میکنم و میرم سمتِ خونه...با کلید در حیاط رو باز میکنم...برق حیاط رو روشن میکنم...در خونه رو باز میکنم...تنهایی خونه من رو تو خودش حل میکنه...

 

+بفرمایید چای و دارچین :)) من همین الان رویِ سکو :)) با یک استکان چایِ دارچین و از این نقل هایی که حاج خانوم آورد و خودش میگفت شکر پنیر :)) با نفس هایِ عمیق :)) این هوای بهاری را عشق میکنم :))

+بویِ بهار رو فراموش کردم :)) بهار جان ببخش من رو :))

+خدایا میسپارمش به تو :)) میدونم که صلاحِ بنده هاتو میخوای :)) شکر که امروز هم نفس کشیدم این بهار را :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)30
برچسب ها : کرده ,میکنم ,بهار ,تویِ ,خونه ,میرم ,کرده بودم ,فراموش کرده ,میرم سمتِ ,بویِ بهار ,رفتم تویِ

29

:: 29

یادمه امسال نزدیک های عید بود...که تلفن خونمون زنگ خورد و من جواب دادم...بله؟!اع سلام زن عمو خوبی؟!سلامتی؟!آفتاب از کدوم طرف در اومده خانوم؟!تربچه ی من چطوره؟!...میگه سلام بلبل زبون...تلفنو بده به مامانت کارش دارم...میگم اع اع زن عمو خرجت داره میره بالاها...از من گفتن...میگه بنویس تو حساب دفتری بلبل جان...گوشیو بده به مامانت ببینم برنامه ی امشبمون چی هست...میگم چشم چشم حرص نخور واسه تربچه ی من ضرر داره...همون شب بود که زن عمو اومد خونمون و بابا رفت خونه ی عمو اینا...من بودم...خوشگل ترین خواهری دنیا بود...زن عمو جونیم بود...مامان خوشگلم بود...در این حین عمم هم اومد...دختر عمه های من هم اومدن...همه رفتیم آشپزخونه...پنجره ها رو باز کرده بودیم...برقا رو روشن کرده بودیم...تا صبح شیرینی خونگی زدیم...وای چقدر خوش گذشت...چقدر بهم چسبید این دور هم بودن...خودم رو مینداختم وسط حرفاشون و نظر میدادم...مامانم میگفت تو کاری نداشته باش شیرینی ها رو قالب بزن...من میگفتم چشم ولی به نظر من اینجوریِ...آخ که چقدر اون شب خندیدیم...من و دختر عمه هام یه کوچولو کمک کردیم بعد رفتیم توی اتاقم...منم دیدم هوا عالیه...زد به سرم گفتم بیایین بریم تو حیاط بخوابیم امشب...گفتن نه بابا حیاط چیه اونجا حشره میاد...میگم حشره شما رو قورت نمیده خجالت بکشید پاشید پاشید بریم توی حیاط...میگن لاقل روی سکو بخوابیم...میگم امشب آسمون خیلی قشنگه تو رو خدا بریم تویِ حیاط بخوابیم...شما توی آپارتمان نپوسیدین؟!...پاشین دیگه...بخدا من شبا گاهی میرم میخوابم ولی خب الان شما هستید با هم بریم خوش میگذره...خلاصه با کلی اصرار من قبول میکنن...از اونجایی که از سر شب تا ساعت 11 تویِ قالب زدن ها کمک کرده بودیم همه خسته بودیم...رفتیم زیر انداز اوردیم پهن کردیم...دوشک و بالشت آوردیم...سیم سیار آوردم...نشستیم تو لب تاب دختر عمم فیلم دیدیم...اسمش گمون میکنم واگرا بود...چقدر شیرینی و چایی و میوه و تنقلات خوردیم...تا ساعت 3 فیلم دیدیم و بعد خوابیدیم...ساعت 5 صبح بود با صدایِ جیغ دختر عمم از خواب بیدار شدم...گفت این این این بالا سرم بود...گفتم کدوم؟!...گفت رفت پشتِ گلدون بزرگه...رفتم پشتِ گلدون بزرگه میگم اع چرا جیغ زدی؟!...این بچه غازِ منه...ترسوندیش...میگه بمیری تو الهی با این جک و جونورات...پتوشو ور میداره میره تو اتاق...صبح موقع صبحونه خودش هم خندش میگرفت وقتی یادِ جیغش میوفتاد...یادش بخیر...

 

+دلم میخواد دوباره اون شب تکرار بشه :)) تربچه هم پسر عمو جانمه که هنوز متولد نشده :)) خیلی خوبه که زن عموم ازم یکسال بزرگتره :)) احساس میکنم خواهرمه :))

+بچه غازم انقدر خوشگلِ حد نداره :)) دوسش دارم :))

+بوی عشق میاد :)) بوی خوشبختی :)) 

+بانو الف جان دلم هوایِ بودنت رو کرده :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)29
برچسب ها : میگم ,چقدر ,بریم ,کرده ,حیاط ,بودیم ,کرده بودیم ,گلدون بزرگه ,پشتِ گلدون ,فیلم دیدیم ,حیاط بخوابیم ,پشتِ گلدون بزرگه

28

:: 28

روبرویِ آیینه میایستم...شونه رو ور میدارم...موهامو شونه میکنم...بعد موهایِ چتریمُ میریزم رویِ صورتم...لبخند میزنم...به چشام نگاه میکنم...غمگینِ...دستم رو میزارم روی قلبم میگم آروم باش مطمئنم درست میشه...بلند میشم میرم لبِ پنجره نفس میکشم...عمیق نفس میکشم...میگم بهار جانم خوشحالم که اومدی...عاشقتم...دخترم رو میبینم که رو طاقچه داره بهم نگاه میکنه...گل جانم رو میگم...باهاش حرف میزنم...نازِ برگاشو میکشم...میگم از عمقِ وجودم عاشقتم...میگم دوسِت دارم...باد میزنه...موهام میرقصن تو دست باد...موهامو میزارم پشتِ گوشم...خوشگل ترین خواهر دنیا میاد تو اتاقم...میگه یه خبر عالی...میگم وای خداروشکر...چه خبری؟!...خوش خبر باشی همیشه...میگه آخر هفته خواهریم رو میخوام ببرم باغِ آلوچه...چشام برق میزنه میگم وای من عااااااااااااشقتم...خواهریِ خودمی و آویزونِ گردنش میشم و محکم لُپش رو میبوسم...

 

+چشمام از ذوق برق میزنه :))

+خدایا شکرت :)) ممنونم :))

+بویِ خوشبختی میاد :)) نفس عمیق میکشم :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)28
برچسب ها : میگم ,میکشم ,میزنه ,میکشم میگم

27

:: 27

ساعت گوشیم زنگ میخوره...صداش هر لحظه بلندتر میشه...به ساعت نگاه میکنم...من هنوزم خواب دارم...پاهام رو توی شکمم جمع میکنم...پتو رو میکشم روی سرم...میگم خداجون من خواب دارم...بعد وجدان خوابم بیدار میشه...یه چیزی هی زیرِ گوشم میگه بیدارشو...بیدارشو...پتو رو میدم کنار...میشینم...چشام بستست و با دستم اطراف رو میگردم...آها پیداش کردم...موهامو میبندم...چشامو به زور باز میکنم...میرم توی حیاط وضو میگیرم...تویِ آیینه به چشمای خستم نگاه میکنم...شیر آب رو میبندم...میرم تو اتاق جانمازم رو میارم...به خاطر این که خواب درست و حسابی از سرم بپره میرم روی سکو جانماز رو پهن میکنم و نماز میخونم...

 

+ماجرای منو معشوق مرا پایان نیست :))

+خدایا شکرت :))

+خدایا من رو ببخش که بنده ی خوبی برات نبودم و نیستم...

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)27
برچسب ها : میکنم ,میرم ,خواب ,خواب دارم ,نگاه میکنم

26

:: 26

امروز هوا خیلی خیلی خوب بود...از کلاس که اومدم پنجره ی اتاق رو کامل باز کردم...هوای تازه پیچید تو فضای اتاق...اتاق پر شد از عشق...پر شد از زندگی...پر شد از خوشبختی...سر و صدای بچه ها از توی کوچه میومد که داشتن فوتبال بازی میکردن...صدای داد و بیداد کردنشون سرِ برد و باخت و پنالتی و نمیدونم چی و چی...زنگِ در صداش درومد...گفتم مامااااااااااان جون در میزنن...گفت دستم بنده پاشو برو در رو باز کن...بلند شدم...گفتم بله؟!...خانوم فلانی تشریف بیارید دمِ در آش اوردم براتون...چادرمو سرم میکنم...میرم توی حیاط...در رو باز میکنم...میگم اع شمایی آقا مهدی؟!...سکینه خانوم خوب هستن؟!...میگه ممنون...این آش دندون سریِ محمد جوادِ براتون اوردم...میگم دستتون درد نکنه...انشالله به سلامتی...بعد از تشکر در رو میبندم و میام بالا...تند تند چادرم رو ور میدارم و قاشق رو میگیرم دستم...به قولِ مامانم جوری آش میخورم که انگار صد ساله نخوردم...

 

+امشب هوا خیلی خیلی عاشقانه هست :)) بویِ عشق اتاقم رو پر کرده :))

+گلدونِ گل جانم از مشکی به یاسی تغییر کرد :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)26
برچسب ها : خیلی ,اتاق ,خیلی خیلی

24

:: 24

صبح بیدار میشم...موهامو میریزم یه طرف...مسواکم رو ور میدارم و میرم توی حیاط مسواک بزنم...توی آیینه به خودم نگاه میکنم...مسواک میزنم و میرم بالا...میبینم مامانم سرش تو گوشیشه...میرم رو دسته ی مبل میشینم و میگم فرشته ی من چطوری؟!...مامانم اخم میکنه میگه این لوس بازیا رو واسه بابات در بیار...خرس گنده شدی این لوس بازیا چیه؟!...صورتش رو میبوسم میگم به به امروز چقدر خوشمزه ای تو مامان...میگه تو هم بی نمکی...میگم مامان من امروز چرا انقدر ترش شده؟!...میگه سرم درد میکنه...میگرنم دوباره این روزا اذیتم میکنه...میگم الهی من فدات بشم...پیشونیش رو میبوسم و میگم اصلا ناهار امروز با من...مامانم میگه قوربون دخترم برم...بعد یهو به هم نگاه میکنیم و بلند بلند میخندیم...منم میگم مامان تو وقتی میخندی قشنگ ترین زن دنیا میشی...میگه تو این زبون رو نداشتی میخواستی چیکار کنی...میرم توی اتاق موهامو شونه میکنم...روسری میزارم سرم...میرم توی آشپزخونه...پنجره رو باز میکنم...واسه خودم آهنگ میخونم و آشپزی میکنم...

 

+الان برنج در حال دم کشیدن هست :)) و من مرغ شکم پر درست کردم :)) خیلیییی آسونه این غذا :)) 

+خوشگل ترین خواهر دنیا هم الان روبروی من داره سالاد درست میکنه :))

+زندگی جاااااااااان دوستت دارم :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)24
برچسب ها : میگم ,میگه ,میرم ,میکنم ,میکنه

23

:: 23

خب باید بگم از اولشم اینجوری نبود...اون موقع ها زن شاد و سرزنده ای بود...اون روزا یک روز در میون میرفت باشگاه...هر روز میرفت خونه ی خواهراش...همیشه میخندید...همیشه نازمون رو میکشید...همیشه رنگ موهاش شرابی بود...همیشه موهامو برام مدل تیغ ماهی میبافت...همیشه از خواهرم میپرسید من قیافم خوبه؟!...و خواهرم با نیش باز بهش میگفت تو خیلی خوبی مامان...اون وقت ها من خیلی بچه بودم...تمام این ها رو از خواهرم شنیدم...ولی شنیدم که زن شادی بوده...یه دفعه همه چی عوض شد...ریتم زندگیش عوض شد...دیگه هر روز ما رو میبرد مدرسه...هر روز میرفت نون میخرید...هر روز باید خرید خونه رو انجام میداد...هر روز باید سه وعده گریه میکرد...دیگه همیشه رنگ موهاش سفید بود...همه چی از وقتی شروع شد که یادم نیست و از همون موقع ها بود که مامان افسرده شد...ولی از زیون خواهرم شنیدم...یه شبی بوده...من 3 سالم بود...بابام باید میرفت...بابام گفت هفته ی دیگه برمیگردم و رفت...14 سال بعد برگشت...وقتی که بزرگ شده بودم...همین 7 ماه پیش بود...یکی در زد...چادرم رو سرم کردم...رفتم توی حیاط و در رو وا کردم...گفتم شما؟!...گفت چقدر بزرگ شدی دخترم...و برام چقدر عجیب بود مردی که بالاخره برگشت...

 

+مامان و بابا عاشقتونم :))

+من به خودم ثابت کردم میشه بهترین زندگی رو داشت حتی توی بدترین شرایط :))

+از این که وقتی صورتش رو میبوسم و میگم مامانی دوست دارم و بهم میگه دست از بچه بازی هات ور دار نباید ناراحت بشم ، مگه نه؟! :)) اون یه روزی شادترین زن دنیا بود این افسردگیِ بی رحم مامانم رو ازم گرفت ولی من این افسردگیِ مامان رو شکست میدم :))

منبع : اینجآ دختری نفس هایَش را عشق میکند :)23
برچسب ها : میرفت ,خواهرم ,شنیدم ,خواهرم شنیدم